|
|
|||
|
یکشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٩ سلام سال نو مبارک چیزی ازم نمونده پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧ سال نو
سال نو اومد باز.ذهن من دیگه تحلیل رفته و آلوده تر از اونه که بنویسه! واسه همتون آرزوی سلامتی و آرامش قلب دارم. سهشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ سلام!!!
سلام٬ من زنده ام!!!
شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ از همتون رسماً تشکر می کنم.چیزی واسه نوشتن ندارم! پس خستگی و تهی بودنم رو عفو کنید و تشکر خشک و خالی...
جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥ آرتميس(:
آرتمیس داره ۳ ماهه میشه٬تازه می فهمم بابا و مامان یعنی چه زحمت و بدبختی!
چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥ ماه رحمت
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود... وداع با ماه برکت و رحمت تسلیت... دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥ سلام خسته ام...خسته... آقا کسی در خانهء تنهائی مرا نزد؟ به جستجوی من آيا کسی نبود؟ ..............................نه...نه آقا کسی نبود... اين درد ابديست... عيدتون مبارک دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤ بسمه تعالی يادته عيد ديدنی خونتون بودم٬برام ميوه پوست می کندی؟ واسم يه موز پوست کندی و جلوم گرفتی...تو چشام زل زدی و گفتی: بيا٬صاف و پوست کنده٬درست مثل احساسم به تو...تقديم تو. بهت لبخند زدم و گفتم: ولی احساس من مثل فندق می مونه٬واسه رسيدن به عمقش بايد حداقل يه دندونت رو به خطر بندازی! روزها رفت و رفت.برای من٬احساس تو دور از دسترسترين شد و من هنوز در تلاشم... ولی تو برای رسيدن به فندق شکستهء احساسم... حتی زحمت نگاه کردن هم به خودت ندادی! سال ۱۳۸۴ مبارکتون. سعيد جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳ الهی و ربی من لی غيرك؟ ******************** شبانگاهان در آن دم كه بندد...
سهشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳ خيلی سخته٬اينکه نتونی فراموش کنی و اداشو در بياری! ميشه جهنم مطلق! ميفهمين؟! حالا درک می کنين حالم رو و اينکه چرا سکوت؟! همون بهتر که به رمان خوندنم ادامه بدم... من چه مستم امشب... و چه اندازه... همون سعيد..با همون دل و احساس! شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳ بعد از ۷-۸ سال دوری٬رفتم اصفهان٬کنگرهء سراسری شعر...ديدن دوستانی که زمانی خيلی به من نزديک بودن.میدونين وقتی سعيد بيابانکی رو با اون قيافه ديدم تازه اثر ضربه های بيرحمانهء زمان رو تو چهرهء خودم ديدم! نميدونم چرا اينقدر زندگی سرد و ساکت شده... ******** ********** ********* -آيا کسی در خانهء تنهائی مرا نزد؟! آقا به جستجوی من آيا کسی نبود؟! -به جستجوی شما؟! نه...نه آقا کسی نبود! سعيد
به شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳ من متخصص و متاهل شدم تو اين مدت٬ولی ميدونين چی برام عجيبه؟! اينکه ديگه از هيچ چيزی به هيجان نميام و ديگه هيچ رنگی برام خاص نيست. ميدونين٬من هنوزم حسرت هيجان پسر بچه ای رو ميخورم که تو ظل آفتاب تابستون بعد از اينکه مادرش به خواب ميرفت می دويد به سمت زمين فوتبال... من هنوزم حسرت صداقت کودکی رو می کشم... سهشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳ تو اين فاصله قرار بود درس بخونم٬شروع هم کردم٬ولی از آسمون خدا برام يه فرشته فرستاد! می دونين٬همه در مورد همسرشون اينجوری ميگن٬ولی باور کنين تلافی تمام دعاهای مريضا...فاميلها و اطرافيان رو يه جا در آورد. می دونين مامانم ميگه: سعيد به خدا ايمان داشتم ولی با اين اتفاق ايمانم هزار برابر شد. می دونين من تو خونه نشسته بودم که يه فرشته اومد در خونمون و زنم شد! باور کنين به همين سادگی! حالا می فهمم قسمت يعنی چی٬حالا می فهمم وقتی تا لحظهء آخر به خدا ايمان داشته باشی و کم نياری٬چطور اون آخر کاری يه حال مشتی بهت ميده. ميدونين٬هر چيزی که فکرش رو بکنين من دارم الان...بقول مديری: اينه!!!!!!!! تو رو خدا به پاکی خودتون و جوونيتون ايمان داشته باشين...جای دوری نميره. سعيد/تهران ۴/تيرماه/۱۳۸۳
شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳ با عشق به جوونهء تازه ای که امروز صبح سر شاخه اش زده بود نگاه می کرد و با نگاهش قربون صدقه اش می رفت.تو اين دود و دم مغازهء جگرکی روبرو٬تنها دلخوشيش جوونه های تازه و اون ۴ تا گنجشکی که رو شاخه هاش می نشستند بود. مرد شکم گنده از جگرکی اومد بيرون٬اه...بازم يادش رفت چوب کبرت از يارو بگيره...لعنت به فندک! رفت به سمت درخت جلوی مغازه... ****** ********* ****** سوزش جای جوونهء کنده شده اونقدرا اذيتش نمی کرد که جای خاليش... سعيد ۹/خرداد/۱۳۸۳ جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳ برای هزارمبن بار پيشنهاد بی شرمانه رو ديدم! ?! Have I ever told you: I love you ?Still- ! always-
چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳ تو تمام اين مدت٬ميدونين چيکار می کردم؟ زمان زيادی از عمر بی بازگشتم صرف تکميل کلکسيون فيلم و کتاب ميشه! گاهی درس می خونم... زندگی؟! شوخی نکنين! تو مودش نيستم! ******* ******** ******* ******* ******* و عشق...و عشق....و عشق.... تنها سيالی که هنوز هم قادر است مرا محو و مسحور خويش سازد... تنها حقيقتی که برای هويتش کارت شناسائی نخواهم خواست... آقا...به جستجوی من آيا کسی نبود؟!... **** ***** ***** اين روزا اونقدر عطش عاشق پيشگی دارم که بهتون قول ميدم بتونم يه گاو درسته رو سيراب از احساس ناب بکنم! ۱ بامداد٬منزل٬سعيد جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳ سلام.مارمولک يکی از لطيفترين فيلمهای سالهای اخيره! شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳ سلام. تا حالا شده تمشک وحشی بخورين در حاليکه حس می کنين هر لحظه یه خرس از پشت بوته می پره بيرون؟! لذتی توام با هراس. من امروز به لطف دوستان تمشک وحشی خوردم... پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳ کی شعر تر انگيزد...خاطر که حزين باشد! حکايت بودن و نبودن همينه٬اينکه هستی و نيستی! حکايت نقش و نگار کليسای جلفا و بهت اون بچه مذهبی هاست که بهشت و جهنم مسيحی ها رو سکسی ميديدن!! ميدونين زور نيست! وقتی آشفته هستم٬مجنون ميزنم! فعلاً يا حق سعيد پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳ فعلاً اونقدر مشوش و سنگينم که ساکتم! راستی...هيچ کدوم از شما که اينهمه سنگ به سينه زدين٬ميدونين اون اهالی بم الان تو فلاکت مطلق و بدون امکانات هستند؟! [ خانه | خزان نوشته ها | ايميل ] |
خزان
نوشته ها 1381 اسفند 1382 |
||
